تبليغاتX
کارما+
عشق بدون قید و شرط
همه جا آرومه همه جا....

همه ساکتن

حرفی واسه گفتن ندارن........

توی کوچه   خیابووووووووووووووون

همه غریبن

همه بی تفاوت شدن.....

ردپایی از آدما نیست.......

........

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 17:20  توسط کارما  | 

به نام خدای گل سرخ

زندگی ام را ساختم و نقاشی کردم از نو

                               گشتم تا............

زندگی ام را در میان باغی یافتم

ساختمش باغ را در آن کنار   

                               گل سرخی را نشاندم در آن میان

می دادمش هر روز آب 

                              ثبت می کردم لحظات رشدش را

رشد می کرد بزرگ می شد

                             آنقدر بزرگ که آمدند چیدندش

دیگر نبود نکردم پیدایش................. 

 

دوستون دارم

بای

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 22:42  توسط کارما  | 

سلام

خیلی دنبالش گشتم تا مهربونی رو بهش بدم .........

الان یه هفتس که دارم دنبالش می گردم ...نمی دونم یا هستو نمی خواد مهربوونی ببینه یا این که اصلا پیداش نکردمو نیست .

به هر حال نا امید نمی شم دنبالش می گردم تا پیداش کنم ....

تولد  اونایی او که امروزه مبارک . به خصوص رادمهر که تازه امروز رفته تو یه سال..

یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 11:39  توسط کارما  | 

سلام

سلام به دوستاي گلم من يه دنيا مهربوني از رو زمين پيدا كردم مي خوام ببخشمش به يه نفر و بهش ياد بدم كه بودن توي اين دنياي نا مهربون با مهربوني خيلي قشنگه......

خيلي سرتونو درد نمي آرم باي

يا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 11:23  توسط کارما  | 

سلام

سلام به دوستای خوبم سلام به اونایی که هستن ولی حرف منو نمی شنون سلام به کسی که تنهام گذاشت سلام به کسی که بودن من براش آره

سلام به این زندگیه...............

از همه تو سری خور باشی از همه بخوری از همه حرف بشنوی خیلی سخته خیلی بده ...........

آدما رو به عینه می بینی حس می کنی ولی اونا ازت فاصله می گیرن نمی خوان حتی چشماشون با چشات رو به رو بشه

به هر حال ازت به هر نحوی فاصله می گیرن.....

به امید این که این روزا برای شماها نباشه..............

بای

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 12:23  توسط کارما  | 

سلام به دوستای عزیزم .

خیلی وقت بود که این وبلاگو آپش نکردم.

همون  طورم که می بینید از ۲۳ بهمن پارسال نه کسی اومده سر بزنه نه من آپش کردم.

خیلی اتفاقا واسم افتاده تو این ۹ ماه هم شیرین هم تلخ ..........

رفتن یه سری از عزیزات و به دنیا اومدن یه عده دیگه .

نمی دونم چرا ولی من روحییمو بد باختم در حالیم که اصلا نمی خوام این طوری باشه نمی خوام یه آدمه دپرسه غم انگیز باشم .

حرف واسه گفتن زیاد هست  اما گوش واسه شنیدن نه.

....

حرف برای گفتن زیاد دارم از این به بعد سعی می کنم که حد اقل هفته ای یه بار این وبلاگو آپ کنم.

.....

دوستون دارم

یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 12:9  توسط کارما  | 

چهل روز گذشت چقدر سخت بود .

چقدر غم انگیز توی اعلامیش نوشته بودن که :

قصه ی مرگ تو را ناگه شنیدن زود بود                 در عزایت جامه ی تن را دریدن زود بود

آخر ای یاره همه ای مظهره مهرو  صفا                  در    دیاره آخرت   منزل خریدن زود بود

گذشت گذشت گذشت .................

چهل غروب غم انگیز گذشت .

امروز هوا هم گرفته بود .

مثله دله آدمای اونجا. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 0:42  توسط کارما  | 

سلام

سلام به دوستاي عشاق .

فردا ولنتاينه به همتون تبريك مي گم به همه ي اونايي كه اين وبلاگ رو مي خونن .

 ولنتاينتون مبارك

۵شنبه خوش بگذره

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 17:59  توسط کارما  | 

دوست دارم بدونم آخره زندگی کجاست ؟

اصلا برای چی زندگی می کنیم

ما که آخرش می ریم زیره خاک ما که نمی تونیم بخواییم بمونیم تا یه دله سیر بدی های این دنیا رو بچشیم .

ما که خوشی نداریم

چرا جوونا رو زود می بره

چرا اونایی که این زندگی ها رو خراب میکنن نمی ذارن بقیه زندگی کنن رو نمی بره ؟

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 18:33  توسط کارما  | 

سلام

سلامم میونه یه عالمه حرف گم شده .به هر کسی که سلام می کنم جوابی نمی شنوم.

می خوام باهاشون از خودم حرف بزنم می خوام درده دلمو بهشون بگم ولی ...............

همیشه همین طوری بوده تا اومدم با یکی حرف بزنم زده تو پرم دلمو شکسته تا میام به یکی دل ببندم

ازم جدا می شه شاید الا ن این حرفا براتون خسته کننده باشه ولی من می خوام از خودم بگم.از این که یه ستاره توی آسمون هم بهم توجه نمی کنه وقت توی آسمون به ستاره ها نگاه می کنم اونا هم از دیگه از من فرار می کنن و می رن. حتی وقتی شبا به آسمون نگاه می کنم . دیگه ماهم  نورشو از من می گیره .

نمی دونم چرا خدا رنگ چشای آدما رو سیاه آفریده اون که به دله ما آدما یاد داده  از سیا هی بدمون بیاد . ولی من با این وجود سیا هی رو دوست دارم چون چشامم سیاه ولی اون طور که خدا بهمون یاد داده نیست . من هر وقت که دردی از دلمو بهش  می گم انقدر گریه می کنه تا دیگه بعضی وقتا سو دیدن رو نداره .

حرفای دلم زیاده اون قدری که کاغذ کم می آرم........

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 16:42  توسط کارما  | 

سلام

تسلیت می گم به همه ی اونایی که توی خانواده غم جوون دیدن . امروز یه ۲۳ روزی از مرگ خانم برادرم میگزره .

اون رفته ولی یه بچه ی ۱.۵سا له از خودش برای ما یادگاری گذاشته........

دیگه چیزی برای گفتن ندارم .

یا حق!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 5:10  توسط کارما  | 

چقدر سخته تو چشای کسی که تمامه عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخمه همیشگی به قلبت هدیه داد  زل بزنی و به جای اینکه لبریزه کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوسش داری.

 چقدر سخته که دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که بارها غرورت زیره آوارش له شده .

چقدر سخته تو خیلت بارها باهاش حرف بزنی اما وقتی که رو در روش قرار می گیری تنها بتونی یه سلام بهش بگی .

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه و دونه های اشک گونت رو تر کرده مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری .

چقدر سخته که گل آرزوهات رو توی یه باغ دیگه ببینی و هزار بار توی خودت بشکنی و زیره لب آروم بگی گل من باغچه ی نو مبارک تقدیم به همه یدوستای خودم که عاشق شدن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 16:16  توسط کارما  | 

http://no-words.com/blog/images/novalove.jpg

 

 

تنهایم چقدر این تنهایی برایم سخت است .

تنهایم مثله کوه هایی که به قوله همدیگر به هم نمی رسند .

چقدر بی تو بودن سخت است بی تو اما با یاد تو زنده ام و منتظره مرگ نشته ام.

تو گفتی می آیی ...

ولی هر چه انتظارکشیدم نیومدی ...

چشمام به جاده پرپیچ و خم جدایی می نگرد ...

جاده ای که تو در هنگام وداع از اونجا رفته ای ...

و اینقدر چشم انتظار به این کوره ی راه نگریسته ام که چشمام به حرف آمده اند ...

آه خدایا ... خدایا ...

به هرجا می نگرم همان پیچ و خم رو در مقابل دیدگان خود می بینم ...

ای کاش برای لحظات اندکی احساس مرا درک می کردی ...

آن وقت بود که در مقابل دنیا حاضر نبودی منو از دست بدی ...

همانگونه که من در مقابل هیچ چیز تو رو از دست نمی دهم ...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 15:21  توسط کارما  | 

تو گفتی می آیی ...

ولی هر چه انتظارکشیدم نیومدی ...

چشمام به جاده پرپیچ و خم جدایی می نگرد ...

جاده ای که تو در هنگام وداع از اونجا رفته ای ...

و اینقدر چشم انتظار به این کوره ی راه نگریسته ام که چشمام به حرف آمده اند ...

آه خدایا ... خدایا ...

به هرجا می نگرم همان پیچ و خم رو در مقابل دیدگان خود می بینم ...

ای کاش برای لحظات اندکی احساس مرا درک می کردی ...

آن وقت بود که در مقابل دنیا حاضر نبودی منو از دست بدی ...

همانگونه که من در مقابل هیچ چیز تو رو از دست نمی دهم ... 

 

چشم انتظار تو خواهم ماند

 

آره عاشقم ... يه عاشق چشم به راه ... عاشقي که مدتهاست 
در غم
انتظار نشسته ... در آتش فاصله ها سوخته ... 
در گلدان طاغچه تنهايي ها شکسته ...

و هموني که تمام درهاي دلتنگي ها بر روي او بسته شده ...

آره من همونم که بهش ميگن ديوونه ... بهش ميگن آواره ...
من همونم که لحظه هام رو به ياد عشق مي گذرونم ...
با ياد اون اشک مي ريزم و در کوچه دلتنگی ها
نام مقدس اونو فرياد مي زنم ...
فرياد مي زنم تا تمام پنجره هاي خاموش، با فرياد من روشن بشه ...

 

 این مطالب دل نوشته ها یا دست نوشته های است از یکی از دوستانه خوبم که خواستم شما هم بدانید

                                                                        در اینجا از دوست خوبم اشکان تشکر می کنم

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 9:5  توسط کارما  | 

تا حالا به رابطه ي دو تا چشم دقت کردي ؟؟ با هم باز ميشن - با هم بسته ميشن - با هم ميخندن - با هم گريه ميکنن - با هم ميچرخن . جالب اينجاس که هيچکدوم هم اون يکي رو نميبينه . دوستي يعني اين !!!! حالا دقت کردي اين دو تا چشم فقط زماني که يه دختر جلوشون ظاهر ميشه يکيشون بسته ميشه و اون يکي باز ميمونه (چشمک) . نتيجه گيري اخلاقي : دختر حتي بهترين و محکم ترين روابط دوستي رو هم به هم ميزنه
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 10:53  توسط کارما  | 

سلام به دوستای بهتر از گلم ممنون که به من سر می زنید .

خاستم با خبرتون کنم که من قبول شدم و خیلی خوشحالم

و از اونایی که برای من دعا کردن تا قبول بشم ممنونم .

سعی می کنم دیگه وبلاگم رو آپ کنم .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 11:19  توسط کارما  | 

که فقط می خوام دیگران من را ببخشند بلکه گاهی نیز خودم خودم را ببخشم .

این را آموخته ام که زندگی مانند دریایی است که گاه چنان آرام و متین است که من یا تو خودمان را برای مواجهه با هر دوحالت آن آماده کنیم .

 

                                                       قلب ناشکستنی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 11:31  توسط کارما  | 

سلام به دوستای گلم حالتون خوبه .

من امتحانم رو دادم ولی کسی نگفت خوب بود یا نه.

باشه عیب نداره

ولی بگم که .

آموخته ام که مانند بید متواضع باشم .مانند صنوبر صبور مثل بید متواضع .مانند ابر با کرامت. مانند رود روان . که اگر مایلم پیام عشق را بشنوم خود نیز باید آن را به دیگرا ن ارسال کنم . که همه می خواهند روی قله ی کوه زندگی کنند اما تمامیه شادی ها زمانی رخ می دهد که در حاله بالا رفتن از آن هستند......

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 11:4  توسط کارما  | 

سلام به خوانندگان این وبلاگ سلام

خوبید . والا نمی دونم چی کار کنم  .یعنی چی بنویسم.

نمی دونم چی برایاین وبلاگ بذارم از شما می خوام که منو کمک کنید.

کمک کمک کمک کم کمک

یه دوست داشتم که اونم منو تنها گذاشت .( به نام پری سا ) راستش اون گم شده از شما می خوام که کمک کنید تا اونو پیدا کنم .

منو کمک می کنید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من پری سا رو می خوام. کمک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 11:16  توسط کارما  | 

سکوت دردناک است اما در سکوت است که همه چیز شکل میگیرد عشق دوست داشتن محبت و علاقه  در زندگی ما لحظه هایی هست که تنها کار ما باید انتظار کشیدن باشد. تا به تمامیه چیزهایی که می خواهیم برسیم .
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 9:19  توسط کارما  | 

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود .

عشق به مادر هم چیزه عجیبیست هر کس لیاقتش را ندارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 9:12  توسط کارما  | 

کیارش چشم هايم را به آسماني که خدايت در آن است دوخته ام و دستهای خسته ام را سوی او ‏دراز کرده ام و از تو می خواهم که بیایی و مرا از عطر نفسهایت لبریز کنی بیایی و مرا به ‏سرزمين آب هاي نقره اي ، به سرزمين رویاها ببری و امشب باز به گذشته مینگرم آنجا ‏که در اوج نا امیدی سر راهم قرار گرفتی و با نگاهت قلب یخ بسته ام را گرما بخشیدی و ‏امشب چون گذشته تمام حرفهایم برای توست آه...پس کي مي آيي چشمهای خسته ام ‏انتظار آمدنت را می کشند؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 9:0  توسط کارما  | 

ای معبود تنهایی من چشم هايم را به آسماني که خدايت در آن است دوخته ام و دستهای خسته ام را سوی او ‏دراز کرده ام و از تو می خواهم که بیایی و مرا از عطر نفسهایت لبریز کنی بیایی و مرا به ‏سرزمين آب هاي آبی، به سرزمين رویا هاببری و امشب باز به گذشته مینگرم آنجا ‏که در اوج نا امیدی سر راهم قرار گرفتی و با نگاهت قلب یخ بسته ام را گرما بخشیدی و ‏امشب چون گذشته تمام حرفهایم برای توست آه...پس کي مي آيي چشمهای خسته ام ‏انتظار آمدنت را می کشند؟

ولی من باید بدانم که هیچ گاه و هیچ زمان نباید به فکرت باشم . زیرا تو به فکر من نیستی من نباید برای خود رویا بسازم که می آیی و یا مرا دوست داری تا ازتما میه کارهایم عقب بیفتم .و آه ..... ای کاش تو اصلا جلوی راه من قرار نمی گرفتی تال من اینگونه دیوانه وار عاشقت گردم و فکر بودن با هر کسی جز تو براتیم کابوسی بیش نیست.

 

ممنون که بهم سرزدی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 8:59  توسط کارما  | 

در زمان های قدم پادشاهی تخته سنگی را در وسطه جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل مردم را ببیندخودش را جایی مخفی کرد . بعضی از بازرگانان و ندیمانه ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار ه تخته سنگ می گذشتند .

بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد . حاکمه این شهر عجب مرده بی عرضه ای است و ...با وجوده این هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت.

نزدیکه غروب که یک روستایی که پشتش باره میوه و سبزیجات بود . نزدیکه سنگ شد بارهایش را زمین گذاشتو با هر زحمتی بود سنگ را از وسطه جاده برداشت  و ان را کناری قرار داد .

ناگهان کیسه ای را دید که وسطه جاده و زیره تخته سنگ قرار داده شده بود . کیسه را باز کرد و داخل آن سکه هایی از طلا و یک یادداشت پیدا کرد .

پادشاه در آن یاد داشت نوشته بود :((هر صد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگیه انسان باشد))

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 9:45  توسط کارما  | 

سلام به دوستای خوبم .
شهادت حضرت زهرا (س) را به تمامیه شیعیان تسلیت می گم .
به خصوص مسلمانانی که تو مکه هستند :((
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 17:53  توسط کارما  |